برداشت اول

۱- برداشت اول

پرده را که می کشی...
پرده را که می کشی
...

پرده را که می کشی...
خب، اتاق تاريک می شود.

چکار کنم؟
برداشتهای شاعرانه ام ته کشيده اند،
اتاق تاريک می شود، همين.

 

۲ـ نظر بدين حتما

می خوام شعری بنويسم که با اين جمله ( مصرع ؟ ) شروع بشه:

مرد خيابانهای پايين شهر را قدم می زند...

لطفا يک کم به مختون فشار بياريد و برای ادامه اش، کمکم کنيد. ادامه اش را بنويسيد، لطفا.

/ 16 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
yeki

مرد خيابانهای پایین شهر را قدم ميزند/چشمانم را ميبندم/مرد همچنان خيابانهای پايين شهر را قدم ميزند/حرارتی ديگر گونه تموج کنان/وجودم را میپويد/مرد قدم ميزند/ومن حس قدم زدن در آب را تکرار می کنم/...نگاه کودکان مچاله ام ميکند/ نگاه کودکانه از چشمانشان کوچيده است/يکرنگی کودکانه اما نه/گويی بی تفاوتی چاشنی تقديرشان شده/ و زندگی سياه و سفيدشان را ذره ذره در خود حل مي کند.... اينا چيزايی بود که حالا به دهنم رسيد...اگه خوشتون اومد خبرم کنين. در ضمن شعر ۱۸ تيرتون خيلی زيبا بود.

mehdi

سلام... خوب بود يکی... منتها من اگه خوشم اومد چه جوری صدات کنم؟ نه آدرس وبلاگی گذاشتی، نه آدرس ايميلی... آره، خوب بود، باقيش را هم بگو...

شادي

سلام / شعر يکی قشنگه . ولی مردی که در خيابانها قدم ميزند توش يه عنصر اضافه اس / برداشت اول : خيلی خب ! اتاق تاريک شد . حالا احساساست را بگو راجع به اتاق تاريک /موفق باشی

shakila

سلام دوست عزیز ... وبلاگ جالب و پرمحتوایی دارید من که خیلی خیلی لذت بردم ...

MINA

مرد خيابانهای پايين شهر را قدم ميزند... به دنبال چيست؟ ...نميداند...گويی زيبايی را از چهره ی اين شهر ربوده اند...و صداقت را... همچنان قدم ميزند اما هيچ صحنه ای را ديدنی نمييابد...می ايستد...به آسمان مينگرد...هنوز آبيست...آبی!!

nich

دختر کجا بود پسر جان؟؟!.....تو فعلن با همون اسم نيچ حال کن....نيچ هم که می دونی اسم پسره...آره قربونش.

masoomeh

سلام. شعر ی که خودت نوشتی خيلی قشنگ بود. ديشب با اون جمله ای که گفتی يه شعر گفتم:مرد/ خیابانهای پایین شهررا قدم می زند/ و ردّ پایش را باد می برد / به هر کجا/ وانتهای نگاهش/ به سنگفرش پیاده رو/ گره خورده است/ کور می شود/ تمام لحظه هاش/یک رج دیگر انتظار می بافد/به ته دنیا رسیده/مرد!

ensi

.................مرد خيابانهای پايين شهر را قدم ميزند..قدم ميزند پايين شهر شريانهای چشم مرد را..!!(چطوره؟؟)

ensi

۳ـ صبح روز بعد: پايين شهر....جوی عريض....جسد مرد....بی پرسه..!!

مسعود

مرد خيابانهای پايين شهر را قدم ميزند. بعد سوار اتومبيل ميشود و به محل امن و فراموشخانه ی دائمی اش در شمال شهر برميگردد.