داستان لئو

 

لئو بعضی وقت‌ها خود من است و بعضی وقت‌ها خرس بزرگ غمگینی است.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

من سوت زدن بلد نیستم. دوست دارم یاد بگیرم، ولی وقت‌ش را ندارم. اگر وقت‌ش را داشته باشم، شاید استعدادش را نداشته باشم. اگر وقت داشته باشم و استعداد، شاید کسی نباشد که سوت زدن یاد آدم بدهد. همیشه یک چیزی کم می‌آید آن آخر.

یک نفر توی اتاق بغلی ما، هشت ساعت در روز زندگی می‌کند. هر روز صبح می‌آید سلام می‌کند، می‌گوید انشای‌ش هیچ‌وقت خوب نبوده. با ما ناهار می‌خورد روی زمین، بادکنک می‌ترکاند، اسم‌م را جور مسخره‌ای می‌گوید. یک آدم مثل بقیه آدم‌ها، کمی خوب، کمی بد. بعد یک روز نمی‌آید سر کار و فرداش آدم می‌فهمد آن یک نفر مرده است. آن یک نفر دیروز آن‌جا بود، و حالا مرده است، و ما حتی درست نمی‌دانیم چطور مرده است. ...و این اسم‌ش زندگی است لئو؟

شاید لئو هم دوست داشته باشد من بشود. شاید دوست داشته باشد یک نفر بیاید یادش بدهد چطور سوت زدن را فراموش کند. 

 

من، بعضی وقت‌ها خرس بزرگ غمگینی هستم. لئو بعضی وقت‌ها خرس بزرگ غمگینی است که آواز غمگینی را با سوت می‌زند. و بعضی وقت‌ها خود خود من است.

 

 

 

/ 8 نظر / 8 بازدید
دانش

ممنون که سر زدین ... دوست ندارم جای شما و لئو باشم ...

آفتاب‌پرست

لئو گاهی شبیه آدم هایی می شود که زیاد در ذهن آدم می مانند. حداقل برای چند وقت طولانی.

شهرزاد

خرس ِ بزرگ ِ غمگين هم گاهی شکل ِ تو و لئو ميشه - لا اقل زمانی که مثل ِ اون نيستيد

درهم

اره 8 ساعت. 8ساعت خواب 8 ساعت مدرسه منم 8 ساعت زندگی میکنم 8 ساعت خونه 8 ساعت تازه ما که 1 شنبه ها و سه شنبه ها فوق برنامه هم داریم میکنه به عبارتی 10 ساعت مسخرست نه؟ حالا توقع داری با این همه مسخرگی اسم تو رو عادی صدا کنه ؟ مگه عادی زندگی میکنه ؟ مسخرس. کلا کار دنیا مسخرس

میلاد

میدونی این همون جریان ذهنیت شاید منظور تو یک انسان محصل نباشه ولی چون من قبلا در این مورد خیلی فکر کردم این جور برداشت کردم

میلاد

نمیدونم چرا اوول اسم من رو درهم نوشت نکبت

آبنوس

شايد ياد بگيرد اما بفهمد که هيچ هم خوشش نميايد. آنوقت چطور يادش برود؟

L'petit ALI

فک ميکردم هميشه خرسا مهربونن تا غمگين !