سخنران همان ناجی است

- من می خوام مردم را از اين منجلاب بکشم بيرون... می خوام نجاتتون بدم... آره، من شما را نجات می دم... ( صدای کف و سوت به طور همزمان، سوتهای متناوب ) من نمی تونم اين جامعه را به حال خودش ول کنم، ما بايد دست به دست هم بديم و اين کار را به کمک هم انجام بديم، ما با هم موفق خواهيم شد، با هم، با هم... ( صدای کف و سوت )

چند سرباز وارد صحنه می شوند و با کسانی که در دورترين مکان نسبت به سخنران قرار دارند، مشغول صحبت می شوند. يکی از سربازها اسلحه اش را بالا می آورد و سخنران را نشانه می گيرد. تيری شليک می شود و سخنران از بالا به ميان مردم می افتد. ( صدای جيغ و همهمه، صدای تير هوايی ) مردم جسد سخنران را زير پاهای خود له می کنند.

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناصر غیاثی

آخ! منظورم البته توجه ی شما بوده. نه توه ی شما. جيم اش افتاد.

زن آبی

کف مرتب حضار احتمالن فرصت نداد صدای به دادم برسید قهرمان را کسی بشنود

مونا

و این است ضمانت زندگی !!!

nich

اون سرباز ِ که شليک ميکنه قهرمان ِ بعديه.!/

عباس

سلام وبلاگ خوبی داری. اين عکس که پايين گذاشتی خيلی عالی. آدم وقتی نگاهش می کنه لذت ميبره. عزيزم به وبلاگ من هم يک سر بزن.

yekallepook

من فقط اومدم اينجا يه كامنت بذارم كه دلت خوش باشه ! خوبي كه ؟ حتمن تا حالا يادت رفته كه دو تومن پيش من داري ! خب . خدا را شاكريم . با سلام ...

ensi

.................؟ اين برای اين که چرا همش يکی ميميره تو داستان هات.......................؟ اين واسه اين که چرا بايد له شه......................؟اين واسه اين که چرا سوت..صلوات برای چيست برادر من........................؟ اين واسه اين که هيچ معلومه تو کجايی.......................؟اينم واسه اين که آخرش خوب تموم شه..!!