معتادها غمگين نباشند آخر

 

می‌ایستم آن‌وسط و همه‌ی توپ‌ها را پخش می‌کنم. احساس کاپیتانی می‌کنم. نمی‌خواهم کاپیتان الکی باشم. دوست دارم اریک کانتونایی، چیزی باشم. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 اریک کانتونا، که زورکی نبود، که همبازی‌هاش افتخار می‌کردند او کاپیتان باشد.

 

صد تومانی درب و داغان را بیرون می‌آورم و سریع می‌گذارم کف دست‌ش. دوست ندارم ببینم، دوست ندارم فقر را تماشا کنم. دوست ندارم با فقر زیبا باشم و برای خودم کیف کنم. دوست ندارم فیلم‌ش را بسازم. فقر را باید شست، آتش زد، کشت. نباید زیبا بود با آن. سریع برمی‌گردم و راه می‌روم. صدای مرد: «بیا خودت‌و وزن کن.» برم می‌گرداند. می‌روم روی وزنه کوچولوی خوشگل‌ش. «۸۱. حالا وزن شدی.» احساس می‌کنم حتمن وزن شده‌ام. وزن شده‌ام. وزن شده‌ام. تا ابد وزن شده‌ام. می‌خواهم همیشه ۸۱ باشم. شاید بعضی‌وقت‌ها ۸۲ یا ۸۳، ولی زود برمی‌گردم به همان ۸۱. تو مرا ۸۱ کیلو کردی. تنها کار خوبی که بلدم این است که باهاش دست بدهم. دست بدهم و توی چشم‌های شاد و غمگین خوشگل کوچولوش نگاه کنم.

نگاه‌م را می‌فهمی مرد؟

چکار باید بکنم؟ که فقر بمیرد؟ که مهدی دیگر معتاد نباشد.

 

 

می‌ایستم آن وسط و همه‌ی توپ‌های دنیا را پخش می‌کنم. اگر می‌دانستم معتادها فوتبال نگاه می‌کنند، بازی می‌کردم. هنوز هم می‌توانم. باور کن می‌توانم. ولی باور ندارم. باور ندارم آن‌ها فوتبالیست‌ها را دوست داشته باشند.

 

 

/ 16 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سيمين روزگرد

سلام... فکر می کنم تقربيا فهميدم منظورتون چيه!اما بايد بگم که هدف من هم از بيان اون جمله اونی نبود که شما استنباط کردين... من تو قعی بابت سر زدن به شما ندارم(به هيچ وجه)و تنها خواستم بدونم شما از عموميت دنيای مجازيتون دلخور می شين يا نه... خوشحالم که جوابم نه نبود!(البته احتمالا) قربانت:سيمين

سيمين روزگرد

راستی شايد اين تقسيم بندی مطالب به قول شما خيلی بد و نا مناسب باشه اما خب ما مطبوعاتی ها عادت کرديم به اين کار و ترک عادت هم قبول کنين يه ذره سخته... قربانت:سيمين

آرین دینازاد

وزن ۸۱ را نگه داری که چی؟نگه داری که هر بار که می روی و خودت را وزن می کنی..خوشحال باشی که ثابتی..مثل من..نمی دانم...نوشتنم نمی آيد و سرم را هم نمی خواهم گرم کنم با اين وبلاگ خوانی پس تا بعد...

شهرزاد

فقر مثل ِ جنگ ِ --- سبز ٍ سير ، خيس ، اور کت چيريکی آا من و ياد ِ فقر و جنگ ميندازَن - آدم بعضی وقتا توو خودش ميميره مگه نه مهدی ؟

میلاد

salam chon blog roaling nadare migam man beroz kardam

سپینود

کجایی پسر...نذار بگن کم آوردیما! می‌دونی که چی می‌گم...

ابوالفضل

من ۶۱ کیلو هستم.از وقتی به دنیا آمدم،پدر و مادرم فکر می کردند من رستم می شم یا دست کم اسفندیار.اما شدم ابوالفضل،تازه یک جفت دست هم دارم که برای تو که ۸۱ کیلویی و می خواهی فقر نباشد،ردی از خودم می گذارم...

ليلی

وزن روحت چقدر از اون ۸۱ است ؟