دانای بسيار دانای کل


آقای ح، وقتی جوان بود، از پسر‌های زیبا و جوان خوش‌ش می‌آمد. اما حالا که ۵۰ را رد کرده بود و پاش را هم، بله، دیگر با مرد و زن و جوان و پیر کاری نداشت. صبح‌ها در خانه را باز می‌کرد، صندلی کوچک‌ش را بیرون می‌آورد و می‌نشست جلوی در. منتظر می‌شد تا خانم پ شوهرش را راهی کند و نهارش را بار بگذارد و بزند بیرون برای خرید.

برنامه‌ی بعدی هر روز این بود: خانم پ، با کیسه‌های خرید، از سر کوچه می‌پیچید داخل و در دیدرس آقای ح قرار می‌گرفت، آقای ح می‌دوید تا سر کوچه و کیسه‌ها را می‌گرفت و تا در خانه می‌برد.

آقای ح در‌ ِ گذشته‌ها را بسته بود و دیگر باز نمی‌کرد. وقتی حرف می‌زد، از وضع هوا و آلودگی محیط زیست و تعداد گربه‌های محل می‌گفت. آقای ح از صبح تا تاریک شدن هوا روی همان صندلی می‌نشست و کوچه را رصد می‌کرد. اهالی محل کاری به کارش نداشتند. آقای ح حکم تابلوی اسم کوچه را پیدا کرده بود.





/ 2 نظر / 3 بازدید
سيمين روزگرد

اين گذشته ی آقای ح کلی بايد جالب باشد و احتمالا اگر من تو کوچه ی آقای ح بودم از فوضولی جوون مرگ می شدم!!

!

اوه نه این کارو نکنید من منتظرم که بقیه اشو بدونم