صبح زود مردن

صبح زود مردن

« مي دوني

… يه دسته كاغذ وقتي به هم منگنه مي شن و يه جلد مي آد دورشون رو مي گيره، بهش مي گن دفتر. من تو يه همچين چيزي نمي تونم بنويسم. اصلا نمي تونم بنويسم، حتي فكرش هم برام ناراحت كننده اس، زجر آوره… »

امروز صبح زود مرد، صبح خيلي زود. هنوز باورم نمي شود كه مرده باشد. من كلافه نيستم، خسته، پريشان، آشفته، بي قرار نيستم. هيچ گريه ام نمي آيد. دلم هم تنگ نشده است. انگار امروز صبح زود كسي نمرده باشد. انگار اين دنيا هيچ كوچكتر نشده باشد.

«

…ولي وقتي اون كاغذا از قيد اون جلد و اون منگنه هاي لعنتي خلاص مي شن، اونوقت يه عالمه چيز هست براي نوشتن روشون… چيزهاي حسابي… »

امروز صبح خيلي زود مرد. دوباره تنها شدم. قبلا هم تنها بودم، يعني قبل از اين قضايا، آن اول اولها. ولي اين تنهايي با آن تنهايي خيلي فرق مي كند. آن موقع نمي دانستم كه تنها هستم. حس نمي كردم. به خودم مي گفتم چرا مردم از تنهايي مي نالند، در حالي كه تنها نبودن هميشه دردسرهاي بيشتري دارد. وقتي آدم تنهاست مسئوليتي در قبال ديگران ندارد، براي خودش زندگي مي كند، احتياج نيست به كسي توضيح بدهد يا از كسي توضيح بخواهد. بله، آن موقع اين طوري فكر مي كردم، چون نمي دانستم تنهايي چيست. چون تنها نبودن را تجربه نكرده بودم. حالا اوضاع خيلي فرق مي كند.

« مي دوني

… هيچكس نمي دونه فردا چي مي شه… همه مي خوان خودشون را بالاتر از ديگرون نشون بدن، هر كسي يه جوري خودشو گول مي زنه… ولي حقيقت اينه كه هيچكي نمي دونه فردا چي مي شه. »

- اين گردنبنده چيه؟ صليبه يا عقابه؟

- هيچكدوم! زرتشته.

صبح خيلي زود مرد. نمي دانم امروز بود يا 78 سال پيش، ولي مي دانم كه صبح زود بود، صبح خيلي زود. كاملا مطمئنم، مي توانم قسم بخورم. اينقدر كه به اين مساله اطمينان دارم به هيچ مساله ديگري اطمينان ندارم. آخر او طوري زندگي كرده بود كه حقش بود صبح خيلي زود بميرد. بله، حقش بود. آدمي مثل من همان بهتر است ظهري، عصري، يك وقت عادي بميرد. هر وقتي به جز صبح زود. شايد فهميدن اين مطلب براي همه راحت نباشد، من هم قصد ندارم براي كسي توضيح بدهم، ولي اگر درست فكر كنيد مي فهميد كه صبح زود مردن آدم خاص خودش را مي خواهد. شما چند نفر را مي شناسيد كه صبح خيلي زود مرده باشند؟

- امروز راديو گفت 8 درصد جوونا معتادن

… من خيلي روش فكر كردم، خيلي…

- خب

… كه چي؟

- ببين

… اگه من معتاد بشم، اون هشت درصد حتي نمي شه نه درصد، حتي نمي شه هشت و يک دهم درصد… هيچ فرقي نمي كنه، هيچكس نمي فهمه، من اصلا به حساب نمي آم.

 

/ 8 نظر / 4 بازدید
مونا

در آستانه فصلی سرد / در محفل عزای آینه ها / و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ / و این غروب بارور شده از دانش سکوت / چگونه می شود به آنکسی که می رود اینسان / صبور / سنگین / سرگردان / فرمان ایست داد ؟ / چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ؟او ....

مونا

من فکر می کنم شاید اون جوری حساب نیای ولی واسه من که داداشی و عزیزی همیشه خیلی حساب می یای ....خیلی ...

سپینود

سلام مهدی... ببين داستانت خوب بود نسبت به کارهای ديگه ات. اين داستان از اون دسته ی داستان‌هاست که من اعتقاد دارم رمزگشايی بايد بشه و تقريبن ۶۰٪ اون توی مغز خواننده ساخته می شه و خب خوبه که تو مخاطب ات رو به چالش دعوت می کنی. من کمی ديکتاتورتر از تو هستم! و می خوام دست کم ۸۰٪ اون چيزی که خودم فکر می کنم توی ذهن مخاطبم هم اتفاق بيفته. مرگ در صبح زود به نظر من زياد هم جالب نيست. صبح زود مثل تولد می مونه و کسی که در استانه ی تولدش بميره٬ درسته که پاک می‌ميره ولی انگار زندگی نکرده! و اونی مرده که زندگی بکنه و پاک بميره نمی دونم... سه شنبه بيشتر راجع به داستان حرف می زنيم. ضمن اين که اعتياد خيلی يه جوريه... دست مالی که گفتن نگيم! کليشه هم خودش کليشه شده ...

yekallepook

جدی می گی ؟ سيا ست . راستی ببين اين دفعه می ری تو حس داستان می خونی وگرنه هر چی ديدی از چش و چال خودت ديدی ! می بينمت . با سلام ...

م.م

لحن و فضاي داستان خيلي خوب در آمده است. گرچه روايت كمي ناپيداست و بايد اندكي - فقط اندكي - شفاف تر شود اما در مجموع خوب است. حس و گرماي داستان با تك گويي راوي خوب در امده اما گاهي متن نچسب و شعاري شده ( آن بخش كه نوشته ايد: هيچكس نمي دونه فردا چي مي شه . . . ) ربط داستان به اعتياد هم انرژي داستان را بي دليل از بين برده است. كلافگي راوي نبايد لو برود. من خواننده بايد حدس بزنم اين كلافگي از كجاست. موفق باشيد.

ensi

م...ه...د...ي...؟؟؟؟؟؟؟......مه.....د....ييييی!!!!!!!...م....ن......شنا.....ب...لد....نيس........تمممممممممممم!!!!کم.........اک...!!!!! ک............م....!!!!! (صدای پر شدن حجمی از زير آب شنيده ميشود..چند حباب بی جان روی آب ظاهر و ناپديد ميشود..).....کات..!!!

ناصر غیاثی

مهدی خان. حرف های مرا سپینود و م م گفته اند. بنویس. بیشتر و بهتر بنویس.

nich

مهدی.تکه ی آخر و بچسب. از امروز راديو تا به حساب نميام. .... ايول.