برق گرفتگی ۱

برق دستم را گرفت و مردم. نه، فکر کردم برق دستم را گرفت و مردم.
رفته بودم زير ميز تحرير که سيم کامپيوتر را از برق بکشم. در اتاق باز شد. پسر جوانی، دو سه سال بزرگتر از خودم، داخل اتاق شد. موهای سيخ سيخی داشت. نمی شناختمش، ولی اون جوری رفتار می کرد که انگار من را می شناسد. دوری زد و روی تخت دراز کشيد، روی تخت من.
بلند شدم، رفتم بالای سرش. دستش را گذاشته بود روی چشمهایش، فکر کردم من را نمی بيند. دستش را از روی چشمهايش برداشتم، دستش يخ يخ بود. ترسيدم، نبضش را گرفتم... اون مرده بود.

نمی دونستم چی کار بايد بکنم. رفتم توی هال، کسی نبود. اتاقها را سر زدم و آشپزخانه را و حتی دستشويی و حمام را. کسی خانه نبود. گوشی تلفن را برداشتم. چسباندم به گوشم. لعنت، صدای بوق آزاد نمی آمد. احساس کردم کر شده ام. گوشی را محکمتر چسباندم به گوشم و شماره گرفتم، صدايی نيامد. گوشی تلفن را محکم کوبيدم سر جاش. ميز تلفن را چپ کردم. شيشه اش روی زمين افتاد و شکست، هيچ صدايی نيامد. تلفن را بلند کردم و کوبيدم وسط سراميکها. شکست، صدايی نيامد...

اصلا نمی دونستم چه بلايی دارد سرم می آيد...

/ 8 نظر / 4 بازدید
ensi1982

سلام جانم..!! ..يحتمل غش کردی...چون من تجربه فراوون دارم ..توصيه ميکنم همون طوری سلانه سلانه بری آشپسخونه يه مشت قند بريزی تو پارچ آب سر بکشی!! نترسی ها؟ مردن به اين آسونی نيست جونم..ببم..!! قربون قد ات برم ننه ..ضعف کرده بچم..!!

ensi1982

...آشپسخونه نه ..آشپز خانه!!..ددم ياندی!!

niloo

مواظب باش هميشه نميتوني اينجوري شانس بياري ها....

لیلا

برقت آخری گرفته شد ؟

شادي

بقيه شو زود بذار / بی نکبت ...

mona

کاش مردن به همين آسونی بود!

negar

هيچ بلايی سرت نيومده بود فقط کر شده بودی :)

farshad shirzadi

سلام مهدی خان. متشکر از نوشته ای که برای ما نوشته بودی. يک چيزهايی بر درونش خواندم که به واقع می تواند نقطه ی عطفی بايد. اگر از من می شنوی بايد بگويم که هر از گاهی هم که شده برای دل خودت داستانکی بنويس. آن وقت می گويم چرا؟ اگر دوست داشته باشی می توانيم لينک هم شويم. شاد باشی.