من نويسنده


وقتی کسی دوست ندارد داستان مرد چلاق و زن چاق را بداند، من هم اصراری برای تعریف کردن‌ش ندارم. آن‌ها فقط دو تا آدم معمولی بودند که کنار در خانه‌شان می‌نشستند و تا عصر با هم حرف می‌زدند. شاید بعدها معتاد می‌شدند، یعنی اول آقای ح و بعد خانم پ. شاید سر مساله‌ای با هم قهر می‌کردند. شاید خانم ح از آن محل می‌رفت و آقای پ می‌مرد. شاید آقای ح عاشق زنی/مردی می‌شد و خانم پ به عشق‌ش حسادت می‌کرد. شاید...

ولی شما ‌آن‌ها را در نطفه کشتید.







/ 7 نظر / 9 بازدید
آگهيهای داتيسا

همه ما آدمها دغدغه هايی داريم که بعضيهامون ، بعضیهاشون رو روی کاغذ یا روی بوم یا روی نُت یا توی وبلاگ ميگذاريم. اما يه دغدغه ی ديگه هم هست و اون هم پول درآوردن و زندگی کردنه! واسه اين يکي ،ما فکرهايی کرديم... آگاهی از حرفه و کار و مهارت و تخصص توی هر رشته ای. در دنيای هزار توی امروز حتما لازمه ی پيشرفته. با هم باشيم.

mrkhalili

من يک زمانی آقای چاق بودم

آفتاب‌پرست

من به شخصه ترجیح می دادم آقای ح عاشق پسر ِ خانم پ می‌شد تا ببینم توی نویسنده چه غلطی می‌خواستی بکنی؟!! هوم؟! چه غلطی؟!

...

داشتيم گوش می کرديم. منتظر بقيه داستانيم

keep talking

ای بابا چرا قهر کردی؟ تازه داشتیم گوش می دادیم ها....

ميلاد

من گربه رو از الان کشتم که پس فردا شاخ نشه چنگی منگيمون کنه حالا گفتم که گفته باشم خانوم ح خيلی بيريخته مثه اين اينگليسی های خيس خورده کک و مکی خلاصه اون آقا چی بود؟ پ بود؟ حالا همون خيلی خوشکل تر بود فقط جيب چژش سولاخ بود که خانومه نميدوخت