دانای بسيار دانای کل

 

ح یک مرد چلاق بود. پای چپ‌ش از زانو به پایین رفته بود به رحمت خدا. و هیچ‌کس نمی‌دانست چرا و چطور. من، که دانای کل هستم می‌دانم چرا و چطور و حتی کجا و کی. ولی قول داده‌ام که نگویم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

آقای ح، وقتی جوان بود، بین دخترهای محله و فامیل خاطرخواه زیاد داشت. ولی نه بعد از ماجرای پای‌ش.

بهترین دوست آقای ح، خانم پ، زنی بی‌اندازه چاق، با هیکلی شبیه مرغ بود که همیشه تسبیح سبزرنگ بزرگی در دست داشت و تا بی‌کار می‌شد، شروع می‌‌کرد به ذکر گفتن.

آقای ح هر روز صبح صندلی‌ش را می‌گذاشت دم در و می‌نشست و منتظر می‌شد تا خانم پ شوهرش را راهی کند و نهارش را بار بگذارد و بزند بيرون برای خريد. باز صبر می‌کرد تا خانم پ با کيسه‌های خريد از سر کوچه پيدا می‌شد. آقای ح می‌لنگيد و کيسه‌ها را می‌گرفت و تا در خانه می‌برد.

آقای ح در‌ ِ گذشته‌ها را بسته بود و دیگر باز نمی‌کرد. وقتی حرف می‌زد، از آلودگی هوا و تعداد گربه‌های محل می‌گفت. از صبح تا تاریک شدن هوا، از روی همان صندلی کوچه را رصد می‌کرد. آقای ح حکم تابلوی اسم کوچه را پیدا کرده بود.

خانم پ بچه‌ای نداشت. و هیچکس نمی‌دانست مشکل از اوست یا شوهرش. من که دانای کل هستم می‌دانم.

 

 

/ 5 نظر / 18 بازدید
ميلاد

باشه. ميدونی کتاب ... و... پورين محسنی آزاد رو خوندی؟ مثه اون مينوسی (خانوم پ که مث مرغ بود و آقای ح که لباسای اجاره ای میپوشيد و عاشق شده بود )

zigil

سلام قناری حبستو بکشم من چیزی نفهمیدم ولی خوشم اومد

آفتاب پرست

من يه كامنت خياي زياد نوشم ولي نمي‌دونم كجا پريد؟!

آفتاب پرست

اين يكي از اون قبليه بهتره. چن راوي كه داناي بساير داناي كل هم هست! زياد تو قيافه‌ي داناي كل بودن نيست. مي‌دوني؟ فقط داره اطلاعات مي‌ده. و اينكه اين آقاي ح فبلن يه چيزي بود كه توي اين نيست. مي‌خواستم بدونم چرا؟ و اينكه من اينو خيلي دوست دارم. اين بازنويسي شده‌هه رو. دهه‌ي فجر هم تبريك مي‌گم. و همچنين از شما مي خوام تو راهپيمايي شركت كنين و اينكه با گزارشگر بيست و سي هم حتمن يه مصاحبه داشته باشين و اينكه آي لاو يو! (الف. ر. ۲۹ ساله از تهران)