پنج

توی ماشين نشسته ايم. پنج نفر هستيم.  خيابانها سرد و تاريک است و در منتها درجه ممکن خلوت. فرهاد مست مست است. نمی دانم چرا او رانندگی می کند و کسی هم چيزی نمی گويد. لابد بقيه هم سرشان داغ است. اسلحه ها را آماده می کنيم. ترسيده ام... حسابی ترسيده ام. به فرهاد می گويم:

- فقط می خوايم حالشون را بياريم سرجاش، می فهمی؟ نمی خوايم بکشيمشون... فقط يه حالی بهشون می ديم، باشه؟

نمی شنود چه می گويم. زير لب فحش می دهد و کری می خواند. اسلحه ها آماده هستند.

/ 7 نظر / 2 بازدید
شادي

اين دفه انگار سر سرخ ميدهد جان سبز بر باد ! / يه اسلحه ی پر ... يه سر مست ... آخرش چی ميشه ؟ / موفق باشی

شادي

راستی ! از اينکه لينکدونيت رو درست کردی ممنونم .

nich

ايول مينی مال! برادر شما داستان نويس خوبی هستی واقعا!.....فقط زياد به سوال های غير ضروری فکر نکن. فقط بکُش! يا ميشه خوردش يا نميشه!!!

يلدا

نميدونم چرا هر بار كه مي خونمش حس مي كنم كامل نيست ..

nich

کاش تعريف نميکردم. رفتی تو ژست؟؟!!//