حذف‌شده‌ها - هشتاد و پنج

 

1<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

وقت‌هايی هست که فقط بايد خفه شد، اما من هيچوقت واقعن خفه نمی‌شوم. فقط در انتظار وراجی کردن بعدی، وقت را تلف می‌کنم. بايد سعی کنم مدتی واقعن خفه شوم، حتی اگر شده يک مدت خيلی خيلی کوتاه.

 

 

2

 

از یک داستان نیمه تمام:

 

فکر نکنم دنيا هميشه اين شکلی بوده باشد. من چند تايی عکس ديده‌ام، توی همين مغازه‌های هميشه تعطيل. عکسی از خيابان های شلوغ، عکسی از دو مرد که دارند با هم دست می‌دهند و به نظر نمی‌آيد زياد ترسيده باشند، عکسی از دختر و پسر جوانی که سعی می‌کنند چيزی را از طريق دهان به هم منتقل کنند. و عکس‌های ديگر. چند بار وسوسه شده‌ام بروم توی مغازه‌ها و آن عکس‌ها را بردارم. اما ترسيدم دزدگيرهای مغازه‌ها از کار نيفتاده باشند.

 

 

3

چشم‌های مکانیک محل‌مان را دوست دارم، و مهربانی مخفیانه‌اش با شاگردها را.

 

4

 

از یک داستان نیمه تمام دیگر:

 

من و ری(Ray) و سی(C) اين‌جا زندگی می‌کنيم. آمده‌ايم اين‌جا، چون نمی‌توانستيم با  بقیه زندگی کنيم. ری می‌گه: « خواهی نشوی رسوا، دور شو برو تو صحرا ». و ما دور شده‌ایم. خیلی دور شده‌ایم. حالا حتی اگر بخواهیم هم نمی‌توانیم برگردیم.

 

البته که نمی‌خواهیم. چرا هیچ‌کس به حرف آدم دقت نمی‌کند؟ گفتم اگر، اگر بخواهیم.

 

 

5

 

هی، ...، اجازه می‌دی برای دوست‌هام تعریف‌ت کنم؟

 

 

 

6

 

و یک داستان نیمه تمام دیگر، نه بالایی:

یک مرد بود که گفت: «هر چیزی که بتونه تولید مثل بکنه، این کار رو می‌کنه. مثل آدم‌ها و گربه‌ها و کرم‌ها. و بقیه.» همه از مرد بدشان آمد. چون حقیقتی را خیلی بی‌موقع و بی‌جا، خیلی روراست، یا خیلی مستقیم گفته بود. دقیقن همین است. همه از مرد بدشان آمد، چون حقیقتی را خیلی مستقیم گفته بود. آدم‌ها را گذاشته بود توی صف حیوانات.

 

7

« من همون وسط وایستاده بودم، کاری از دست‌م بر نمی‌اومد. ف سر اون رو گرفته بود توی دست‌هاش و محکم می‌کوبید به موزاییک‌های کف هال. کله‌ش حسابی داغون شده بود، اما دست‌بردار نبود. فقط داد می‌زدم: اون مرده، نمی‌بینی؟ مرده. »

 

8

« چیزهای قشنگ آدم رو نابود می‌کنن. نه مثل فیلم‌ها. مثل چیزهایی که همین دور و بر می‌بینیم. »

 

 

/ 13 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دوشنبه

همه آخر سالی اضافه ها رو حذف ميکنن شما حذف شده ها رو اضافه ميکنيد؟

من

نه مهدی... دوست نداشتم

ميلاد

ببين عزيزم من بايد خيلی کامل برات بگم: جونم برات بگه که:۱ ميدونی؟ تو ميتونی امروز فهميدم ولی من اصلن اصلن نميتونم يه جورايی قلبم به واسطهء زبونم کار ميکنه ميفهمی؟ ۲ اون مغازهه کجا بود خودم پايه ام باهم بريم دزدي۳ بندهء خدا هيچ کس نمخواد ... به شاگرداش مهربانی ميکنهدر مورد۴ هي چی نفهميدم ايکس ريو اما۵ مگه دست خودشه اجازه نده از قديم گفتن گربه رو بايد دم ...قلط کردن گفتن کشتن حيوانات خلاف اداب انسانيه۶و۷ هيچی و۸ در مورد چی حرف ميزنی هوم؟

ميلاد

وای مردم ذستام تووَِِل زد ها راستی مگه نگفتم وبلاگ خوبی داری به ما هم سر بزن ها؟

L'petit ALI

چیزهای قشنگ آدم رو نابود می‌کنن... برات روزای جديده خوبی ميخوام

آفتاب‌پرست

چشم های مکانيک محل. بله جالب بود. چشم ها رو ميگم. اوهوم. اجازه می‌دم.

ميلاد

اجازه صادر شد؟! ببين داش عممه درس خواطر شو ميخوام درس ولی از قديم گفتن به زن جماعت نباس رو داد ميگن چو زن راه بازار گبرد بزن وگر نه تو در خانه بنشين چو زن بزن داش بزن

bacchus

سه تای اول که یه جورایی شخصی بود......اما بقیه شو خیلی راس گفتی........

آبنوس

اگر هرکدام از اینهارو بسط داده ی یا خلاصه شکل داده ای، بردار با خودت بیاور پیش این بچه های ما که بفهمند چقدر نثر تو دوست داشتنی ست.

دزدکی

منم این احساس رو به مکانیک محل قبلیمون داشتم. تا حدی که یه مدت فکر می کردم گی هستم.