برق گرفتگی ۲

اصلا نمی دونستم چه بلايی دارد سرم می آيد. به آشپزخانه رفتم و از پنجره بيرون را نگاه کردم. کسی در خيابان نبود، هيچ کس. همه مرده بودند انگار. برگشتم به هال. چيزی که ديدم ضربه مهلکی به اعصابم وارد کرد... تلفن و ميز تلفن سر جايشان بودند، سالم. وحشت کردم، دويدم توی اتاق، در را قفل کردم، ولو شدم روی تخت. روی تخت؟! .... پسر جوان کجا بود؟ بلند شدم. پسر زير ميز تحرير دراز کشيده بود، داشت سيم کامپيوتر را دستکاری می کرد. دهانم را باز کردم که بهش هشدار بدهم، ولی وقت نشد... برق دستش را گرفت، از جايش بلند شد، تکان تکان خورد، موهايش سيخ سيخی شدند، قيافه اش عوض شد، خيلی آشنا شد... خود من بود... تکان تکان خورد، دور اتاق چرخی زد، روی تخت افتاد و مرد.

صدای چند نفر را شنيدم که می خواستند در را بشکنند... من مرده بودم.

/ 23 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
negar

خدا رحمتت کنه مرد ... آخييييی چقدر سربه سر خاله سوسکه گذاشتی ...

شقایق

سلام.........تو هم بابا برقی شدی !!!!!.... چه باحال...... واقعا برق گرفتت؟؟؟؟..... پس يه عروسی افتاديما !!!!!......مرسی که سر زدی.....

MINA

مهدی جان :نوشته ی جالبی بود...موفق باشی عزيز و ممنون که سر زدی...فعلا.

hamid

ای وای شاخ شمشاد دانشگاه پرپر شد...

MOHSEN

JAYE KE FERESHTEH HARF BEZANE MA HEDAYAT AM KE BASHIM HARFEMOON HOKME KHIYAR CHANBALO DAREH .AMA BE NAZARE MAN BAYAD DOBARE BENEVISISH

تمام ناتمام

خوبه! اما من با فرشته بي اسم موافقم.//قلمت خوبه، پس سوژه غير تكراري ..../

mona

مردنم مردنی بود که تنها خود باورش کردم.......کسی در مرگم نگریست......کسی مرگم را باور نکرد......مردم ولی......

x

خوش به حالت که مردی ايشااله قسمت ما هم ميشه

رهای آبی

داستان شما رو در سايت کلاغ خوندم . خيلی جالب بود.