خب، مي‌نويسم

- حرف بزن تا خواب‌م ببره.


شايد ديالوگ خوبي براي شروع نباشد. به هر حال ما يك سري كارهاي انجام شده داريم، كارهاي در حال اجرا و كارهايي كه در آينده انجام خواهند شد. و هيچ‌كس از اين قضيه مستثنا نيست، حتي اگر خودش نداند. و يك نفر اين‌جا هست كه به قول بچه‌ها (من مطمئن نيستم) چند نفر را به يك كيلو خيار فروخته است. و همان چند نفر حاضر نيستند حتي با آن آدم درباره اين صحبت كنند. دوباره فردا مي‌شود و همه به هم سلام مي‌كنند و چايي جلوي هم مي‌گذارند. يا دست‌شان را مي‌گذارند روي سينه و سرشان و وقتي يارو پشت‌ش را كرد، روي آن جاي ديگرشان.


خب، اين‌جا يك توقف كوتاه داريم.


ببينيد، من هم بين اين آدم‌ها زندگي مي‌كنم. البته با اين جمله خيلي موافق نيستم. معني ندارد. من بين همه‌ي آدم‌ها زندگي مي‌كنم. تو هم. نويسنده‌ها و فيلمسازها هم ميان همه‌ي آدم‌ها و باقي چيزها زندگي مي‌كنند. خب هيچ‌كدام از اين‌ها مركز ثقل دنيا نيستند. منظورم اين نيست. بي‌عدالتي همه‌جا وجود دارد. منظورم اصلن اين‌ها نيست. به هر حال ما همه بين همديگر زندگي مي‌كنيم، از هر طرف كه بخواهي حساب كني، تو ميان بقيه آدم‌ها هستي.

كنار اين آدم‌ها زندگي مي‌كنيم. اين آدم‌ها كه وقتي با همسرشان، دوست‌دخترشان، نامزدشان صحبت مي‌كنند، صداشان تغيير مي‌كند. آدم‌هايي كه كمابيش شبيه بقيه‌ي آدم‌هاي روي زمين هستند.



/ 5 نظر / 5 بازدید
ابوالفضل

- هواي اينجا خيلي پيش تر از من و تو آلوده بوده است.بالا و پايين داشته و پاكيزه گي وا‍‍‍ژه ي غريبي بوده است. - اينارو ولش مشتي...دوره خدمت،يه يارويي بود كه يه پادگانو به يه ساعت مرخصي شهري مي فروخت.

آرين دينازاد

کوه ها با همند و تنهايند.. همچو ما با همان و تنهايان....

میلاد

نوچ مثه اين که تو بلاگ رولينگم آشنا پيدا کردی

keep talking

گفته بودم من گاهی وقتا مرده ی این جور نوشتنت هستم؟ چند وقتی بود هی فکر می کردم چرا آخه پرشین بلاگ اینجا فیلتر شده نمی تونم ویلاگت رو بخونم، بعد امروز فهمیدم که دات آی آر شده. اون خانومه که یکدست سیاه پوشیده رو نفهمیدم فکر کردم حرف نزنم بهتره!