کار بعد از ظهرها

از وقتی يکی دو تا از رفقا وبلاگهايشان را تعطيل کرده اند، ديگر دست و دلم به نوشتن نمی رود. اين يک داستان قديمی است که باز نويسی اش کرده ام. دو تا از شعرهايم را کلاغ منتشر کرده است. اينجا و اينجا. قبلا توی وبلاگ گذاشته بودم، جفتشون را.

 

 

كار بعد از ظهرها

_ مي شه يه ديقه كمك كني اين گاز رو جابه جا كنيم؟

مرد سيگاري را كه در دست داشت نشان داد و گفت:

_ بذار اينو تمومش كنم.

زن از روي اپن آشپزخانه پاكت سيگار را برداشت، سيگاري بين لبهايش جا داد و با فندك روشن كرد.

_ آااا…هاه.

مرد سيگارش را توي زير سيگاري خاموش كرد. تلويزيون را خاموش كرد، بلند شد و به آشپزخانه رفت.

_ خب، چي كار بايد بكنيم؟

زن كه هنوز سيگار بين لبهايش بود چيز نامفهومي گفت و يك طرف اجاق گاز را گرفت. مرد به پيروي از او طرف ديگرش را گرفت. بلندش كردند و به طرف ديگر آشپزخانه بردند. مرد اجاق را هل داد تا كاملا كيپ ديوار شد. برگشت. خواست از آشپزخانه بيرون برود كه دستهاي زن را روي شانه اش احساس كرد. ايستاد. زن سيگارش را توي ظرفشويي پرت كرد، دستهاي مرد را گرفت و او را وادار كرد به طرفش بچرخد.

_ مي دوني … يه چيزي مي خواستم بگم بهت… امروز..

ساكت شد. مي خواست چيزي بگويد، چيزي كه مي دانست مرد را خوشحال خواهد كرد. مرد اما از سكوت زن رنج مي برد. مي خواست دستهايش را از توي دستهاي زن بيرون بكشد، ولي در مقابل اين وسوسه مقاومت كرد.

_ مي دوني چيه؟ … ما… ما داريم بچه دار مي شيم.

توي چشمهاي مرد نگاه كرد. نتوانست چيزي بخواند. مرد سرش را پايين انداخت. دستهايش مي لرزيد. بالاخره دستهايش را بيرون آورد و از آشپزخانه خارج شد. روي كاناپه نشست. دست انداخت به جعبه سيگار روي ميز، پشيمان شد. دستش را فرو كرد توي موهايش. زن از آشپزخانه بيرون آمد.

_ شنيدي چي گفتم؟ ما… من و تو… داريم بچه دار مي شيم.

مرد به زن خيره شد. دوباره نگاهش را پايين انداخت و اداي سيگار كشيدن در آورد. زن عصباني شده بود. اين بار تقريبا فرياد زد :

_ شنيدي چي گفتم يا نه ؟

مرد دراز كشيد، تلويزيون را روشن كرد، چشم دوخت به صفحه آن و گفت :

_ شنيدم… باشه… از فردا مي رم دنبال يه كار ديگه، براي بعد از ظهرا…

/ 14 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرنوش

چرا راستی ؟ منم اين حسو دارم . بعضيا نيستن و حسش رفته !

شادي

همين ... بچه ؟ یه نونخور اضافه ! چند درصد مردم دنیا همچین دیدی نسبت به یه بچه دارن ؟ / موفق باشی

MINA

...احمقانست!! ... ما خودمونم اشتباهی اومديم...

مونا

خب این داستانو خونده بودم ...به نظرم کمی کوتاهش کردی ...ولی من داستانتو دوست دارم ...

فرشته

سلام. نميدونم چی بگم. فکر نمی کنی هم موضوع و هم شيوه نگارش داستانت تکراريه؟ کارور زياد ميخونی؟ از کليات که بگذريم ديالوگای زنه خيلی تلويزيونی و دوبله ايه. مثل اين ما...من و تو داريم بچه دار می شيم...بيشتر ديالوگايی که به نظرمون عادی می اد فقط از سريالهای تلويزيونی تو مغزمونه وگرنه ادما اينطوری با هم حرف نمی زنن

زن آبی

با فرشته موافقم که دیالوگها کلیشه ایی است و حتی موافقم که تحت تاثیر کارور هستی . اما خیال می کنم این کلیشه عمدی باشد . شاید خواستی به تکرار و زندگی در دایره ی بطالت اشاره کنی . اما کارور خیلیها را تحت تاثیر قرار داده . یکیش خود من . باید مراقب باشیم . خطرناک است . اگر دست خالی بخواهیم کارور نگاری ! کنیم می افتیم در ورطه ی کلیشه و نوشته های خالی چند خطی که گنگ و مبهم است . کارور پشت سکوتش هزار فریاد دارد

derakht

سلام.وای...من نمی‌ تونم سراغ کار ديگه‌ای جز نوشتن برم.شما می‌گيد چه کار کنم؟

جاويد

قشنگ بود....من خوشم اومد...به غيرازاون تيکه ی ماداريم بچه دارميشيم که بقيه هم گفتن...بعدشم اين زنه اگه حامله س براش ضررداره گازبه اون سنگينيوبلندکنه....اينقدربه شخصيتهای داستانت ظلم نکن نامرد!!!

dalghak

ای بابا! یه کار دیگه! ای بابا! اميدوارم دست و دلت برگرده سرجاش.