کم‌کم می‌ميرم و کسی حواس‌ش نيست

به آزاده<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

پرنده ام

 

«پ» که به خانه آمد زخم گردی روی گردن‌ش بود. نمی‌توانست سرش را راست نگه دارد. من خیره مانده بودم به زخم. «پ» در را بست و گفت سلام. گفتم سلام؟ گفت تیر خوردم. انگار که لباس‌ش خاکی شده باشد یا چیزی در این حدود. ساک ِ توی دست‌ش را گذاشت زمین و آمد جلوتر، روبرو-م ایستاد. یک دست‌م را گذاشتم روی شانه‌اش و با آن‌یکی دست‌م با احتیاط سرش را نگه داشتم و زخم را وارسی کردم. گردن‌ش سوراخ شده بود، پوست دور سوراخ سوخته بود و لکه‌های سیاه و قرمز خون و لکه‌های زرد یک طرف گردن‌ش را پر کرده بود. سر-جمع زخم ناجوری بود. زخم ناجور و دوست‌داشتنی. گردن‌کجی به‌ش می‌آمد.

- درد؟

- مثل این که... فقط نقاشی‌ش کرده باشن اون‌جا.

- می‌خوای دورش رو با دستمالی، چیزی پاک کنم؟

- حالا نه.

 

 

 

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دوشنبه

نه... من می خواستم براش کامنت بذارم ):

مهدی

از کسی ناراحت نمی‌شم. قبلی خام بود، وقت نکرده بودم روش کار کنم.

آفتاب‌پرست

من دوست دارم جای زخم باشم. و پرنده. و خیلی چیزای دیگه.

حامد

........... پرواز را به خاطر بسپار

ميلاد

اره بعد اون اومد و گفت مهدی مهدی بيدار شو عزيزم بسه خواب های مبتذل

يه کوچک

آيا مرد؟آيا کسی واقعا حواسش نبود؟ چه بد....

دوشنبه

با اينکه يه بار بی دقت خوندم-که مثلا دوباره بيام بخونم آخه سر کار بودم مثل حالا - ولی اينو يادم مونده: يعنی چی کار؟ /ولت می کردم که بري.../ معلومه اين به ياد موندنی تره اما اونکه من خوشم اومده بود اين نبود. يعنی اون چيزايی که تو اين نوشته ها برام جالبن هيچ وقت اون چيزی نيست که به ياد می مونه غير از اين يکی: بيا فقط قدم بزنيم /باران هم اگر نيامد /نيامده/آنوقت که باران می خواستم/تو نيامده بودی.