صبح زود مردن

« مي دوني… يه دسته كاغذ وقتي به هم منگنه مي شن و يه جلد مي آد دورشون رو مي گيره، بهش مي گن دفتر. من تو يه همچين چيزي نمي تونم بنويسم. اصلا نمي تونم بنويسم، حتي فكرش هم برام زجر آوره… ولي وقتي اون كاغذا از قيد اون جلد و اون منگنه هاي لعنتي خلاص مي شن، اونوقت يه عالمه چيز هست براي نوشتن روشون… چيزهاي حسابي… »

صبح خيلي زود مرد. نمي دانم امروز بود يا 82 سال پيش، ولي مي دانم كه صبح زود بود. كاملا مطمئنم، مي توانم قسم بخورم. اينقدر كه به اين مساله اطمينان دارم به هيچ مساله ديگري ندارم. آخر او طوري زندگي كرده بود كه حقش بود صبح زود بميرد. بله، حقش بود. آدمي مثل من همان بهتر است ظهري، عصري، چه مي دانم، يك وقت عادي بميرد. هر وقتي به جز صبح زود. شايد فهميدن اين مطلب براي همه راحت نباشد، من هم قصد ندارم براي كسي توضيح بدهم، ولي اگر خوب فكر كنيد مي بينيد كه صبح زود مردن آدم خاص خودش را مي خواهد.

- اين گردنبنده چيه؟ صليبه يا عقابه؟
- هيچکدوم، فر و هره.

امروز صبح زود مرد، صبح خيلي زود. هنوز باورم نمي شود كه مرده باشد. نه، كلافه نيستم، خسته، پريشان، آشفته نيستم. فقط باورم نمي شود كه مرده باشد. هيچ گريه ام نمي آيد. دلم هم تنگ نشده است. انگار امروز صبح زود كسي نمرده باشد. انگار اين دنيا هيچ كوچكتر نشده باشد.

امروز صبح خيلي زود مرد. وقتي طناب را دور گردنش مي انداختند هيچكس آنجا نبود. نه پدري، نه مادري، نه دوستي. من هم آنجا نبودم. خواستم كه باشم، نگذاشتند. هيچكس آنجا نبود جز چند مامور با لباس همشكل كه مي خواستند هر چه زودتر حكم را اجرا كنند تا بروند به كارهايشان برسند. هميشه همينطور است. مامورهايي كه مي خواهند حكم را اجرا كنند هميشه عجله دارند.

« 8 درصد جوانها معتادند. اين را نمي دانم راديو گفت يا تلويزيون. شايد هم توي روزنامه خواندم. روي اين مساله خيلي فكر كردم. فكر كردم اگر من معتاد بشوم آن هشت درصد نمي شود نه درصد، حتي نمي شود هشت و يك دهم درصد. هيچ فرقي نمي كند، هيچكس خبردار نمي شود. براي كسي مهم نيست. مهم درصد است، درصد كه عوض نمي شود. بله، مهم درصد است. »

يك تصوير از صبح تا حالا توي ذهنم مي چرخد و مي گردد و هر چند دقيقه يكبار جلوي چشمانم مي آيد. تصوير دختر و پسري است كه توي كوچه تاريك و تنگي كه جوي باريكي از وسطش مي گذرد، بين دو رديف آپارتمان بلند و به هم پيوسته ايستاده اند و قرار است تا چند لحظه ديگر از هم جدا شوند. دختر دست مي كند زير مقنعه اش، پشت گردنش، گردنبندش را باز مي كند و بيرون مي آورد و به گردن پسر مي اندازد.

امروز صبح خيلي زود مرد. حالا نيمه شب است و اتاقم را با نور چراغ خواب كمي روشن كرده ام. بيشتر از اين مقدار نور را نمي توانم تحمل كنم. وسط اتاق روي زمين نشسته ام و دور و برم پر است از كاغذهايي كه رويشان چيزهاي حسابي نوشته شده است. يكي از كاغذها را بر مي دارم. دراز مي كشم و آن را زير نور آبي چراغ خواب مي گيرم و دو سه جمله اي مي خوانم. نمي توانم ادامه بدهم، دلم مي خواهد كاغذهاي ديگر را هم بخوانم، مي خواهم از همه شان سر در بياورم. انگار كه قبلا نخوانده باشم، انگار كه وقت نداشته باشم براي خواندن همه شان.

 

« امشب هزار و سيصد و شصت و يك پنجره را هم كه باز بگذاري

باز تنفس براي من بيست و يك ساله محال است!

ديگر نه از تبسم در پس آيينه كاري ساخته است

نه از

تصوير دستهاي تو

روي شانه هاي استخواني خواب…!

… هيچ دقت كرده اي… اين جاي پاها كدامشان مال من است

كدامشان مال تو ؟؟ » *

« بعضي وقتا كه به آسمون نگاه مي كنم، فكر مي كنم من تنها كسي نيستم كه به آسمون خيره شدم، فكر مي كنم دقيقن همين الان دست كم چند نفر ديگه توي يه جايي از اين دنيا به آسمون خيره شدن… مهم نيست اونا چي كاره ان يا چند سالشونه، اونا به آسمون نگاه مي كنن، آسموني كه همه جاي دنيا، حالا شب يا روز، آفتابي يا ابري، كم و بيش يكي يه و هميشه هم همين بوده… يه حجم آبي بزرگ، اونقدر بزرگ كه ما كه از اين پايين نگاهش مي كنيم احساس حقارت نكنيم… »

امروز صبح خيلي زود مرد و من نمي دانم اين را چند بار ديگر بايد بنويسم تا عقده هايم خالي شود. چند بار ديگر بايد بنويسم تا آن تصوير ديگر نيايد جلوي چشمم و اين جمله نرود توي ذهنم. دلم تنگ شده است، گريه ام مي آيد. كلافه ام. خسته ام. از اول هم بودم، اگر گفتم نيستم دروغ گفتم، مي خواستم خودم را گول بزنم، مي خواستم تلقين كنم كه نيستم. ولي نشد، نمي شود.

پرده را مي كشم. تا آخر مي كشم كه هيچ نوري داخل نشود. كاغذ ها را مرتب مي كنم و يكي يكي روي هم مي گذارم. گردنبند فر و هر را از گردنم باز مي كنم و لاي كاغذ سفيدي مي پيچم. چراغ خواب را خاموش مي كنم.

*: شعر از انسيه اكبري.

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ مهر ۱۳۸۳
تگ ها :