صبح زود مردن ( بازنويسی ۱ )

« مي دوني يه دسته كاغذ وقتي به هم منگنه مي شن و يه جلد مي آد دورشون رو مي گيره، بهش مي گن دفتر. من تو يه همچين چيزي نمي تونم بنويسم. اصلا نمي تونم بنويسم، حتي فكرش هم برام ناراحت كننده اس، زجر آوره »

امروز صبح زود مرد، صبح خيلي زود. هنوز باورم نمي شود كه مرده باشد. من كلافه نيستم، خسته، پريشان، آشفته، بي قرار نيستم. هيچ گريه ام نمي آيد. دلم هم تنگ نشده است. انگار امروز صبح زود كسي نمرده باشد. انگار اين دنيا هيچ كوچكتر نشده باشد.

« ولي وقتي اون كاغذا از قيد اون جلد و اون منگنه هاي لعنتي خلاص مي شن، اونوقت يه عالمه چيز هست براي نوشتن روشون چيزهاي حسابي »

امروز صبح خيلي زود مرد. دوباره تنها شدم. قبلا هم تنها بودم، يعني قبل از اين قضايا، آن اول اولها. ولي اين تنهايي با آن تنهايي خيلي فرق مي كند. آن موقع نمي دانستم كه تنها هستم. حس نمي كردم. به خودم مي گفتم چرا مردم از تنهايي مي نالند، در حالي كه تنها نبودن هميشه دردسرهاي بيشتري دارد. آدم وقتي تنهاست مسئوليتي در قبال ديگران ندارد، براي خودش زندگي مي كند، احتياج نيست به كسي توضيح بدهد يا از كسي توضيح بخواهد. بله، آن موقع اين طوري فكر مي كردم. نمي دانستم تنهايي چيست، تنها نبودن را تجربه نكرده بودم. آدم وقتي نمي داند كه اين جور است يا آن جور، خيلي راحت تر زندگي مي كند. فكر مي كند زندگي يعني همين و هيچ چيز هم كم ندارد.

« مي دوني هيچكس نمي دونه فردا چي مي شه همه مي خوان خودشون را بالاتر از ديگرون نشون بدن، هر كس يه جوري خودشو گول مي زنه ولي هيچكس نمي دونه فردا چي مي شه. »

- اين گردنبنده چيه؟ صليبه يا عقابه؟

- هيچكدوم. زرتشته.

صبح خيلي زود مرد. نمي دانم امروز بود يا 78 سال پيش، ولي مي دانم كه صبح زود بود. كاملا مطمئنم، مي توانم قسم بخورم. اينقدر كه به اين مساله اطمينان دارم به هيچ مساله ديگري ندارم. آخر او طوري زندگي كرده بود كه حقش بود صبح زود بميرد. بله، حقش بود. آدمي مثل من همان بهتر است ظهري، عصري، چه مي دانم، يك وقت عادي بميرد. هر وقتي به جز صبح زود. شايد فهميدن اين مطلب براي همه راحت نباشد، من هم قصد ندارم براي كسي توضيح بدهم، ولي اگر خوب فكر كنيد مي بينيد كه صبح زود مردن آدم خاص خودش را مي خواهد.

« تلويزيون رو كه روشن مي كني شروع مي كنه به درصد دادن، عدد و رقم رو كردن 8 درصد جوونا معتادن، 20 درصد بيكارن، 45 درصد به دكتر روان شناس احتياج دارن ميون اين همه عدد و رقم آدم خودشو گم مي كنه پس من چي مي شم اين وسط؟ كي به داد من مي رسه؟ كي براي يه نفر، براي من، براي تو ارزش قائله؟ اگه من معتاد بشم اون هشت درصد حتي نمي شه نه درصد، حتي نمي شه هشت و يك دهم درصد، فرقي نمي كنه، هيچكس نمي بينه، من اصلا به حساب نمي آم. »

 

يك تصوير از صبح تا حالا توي ذهنم مي چرخد و مي گردد و هر چند دقيقه يكبار جلوي چشمانم مي آيد. تصوير دختر و پسري است كه توي كوچه تنگ و تاريكي كه جوي باريكي از وسطش مي گذرد، ايستاده اند و قرار است تا چند لحظه ديگر از هم جدا شوند. دختر دست مي كند زير مقنعه اش، پشت گردنش، گردنبندش را باز مي كند و بيرون مي آورد و به گردن پسر مي اندازد. تصوير همين جا قطع مي شود و بعد از چند دقيقه دوباره جلوي چشمانم مي أيد.

 

امروز صبح زود مرد. حالا نيمه شب است و من اتاقم را با نور چراغ خواب كمي روشن كرده ام. بيشتر از اين مقدار نور را نمي توانم تحمل كنم. وسط اتاق روي زمين نشسته ام و دور و برم پر است از كاغذهايي كه روي هر كدام يك عالمه چيزهاي حسابي نوشته شده است. يكي از كاغذ ها را بر مي دارم. دراز مي كشم و كاغذ را زير نور آبي چراغ خواب مي گيرم و دو سه جمله مي خوانم. نمي توانم ادامه بدهم، دلم مي خواهد كاغذهاي ديگر را هم بخوانم، مي خواهم از همه شان سر در بياورم. انگار كه قبلا نخوانده باشم، انگار كه وقت نداشته باشم براي خواندن همه شان. كاغذ ديگري بر مي دارم. از اين يكي يك جمله مي خوانم و مي روم سراغ بعدي و بعدي و بعدي

امروز صبح خيلي زود مرد و من نمي دانم اين را چند بار ديگر بايد بنويسم تا دلم خنك شود، تا عقده هايم خالي شود. چند بار ديگر بايد بنويسم تا آن تصوير ديگر نيايد جلوي چشمم و اين جمله نرود توي ذهنم.

دلم تنگ شده است، گريه ام مي آيد. كلافه ام. خسته ام. از اول هم بودم، اگر گفتم نيستم دروغ گفتم، مي خواستم خودم را گول بزنم، مي خواستم تلقين كنم كه نيستم. ولي نشد، نمي شود.

پرده را مي كشم. تا آخر مي كشم كه هيچ نوري داخل نشود. كاغذ ها را مرتب مي كنم و يكي يكي روي هم مي گذارم. گردنبند زرتشت را از گردنم باز مي كنم و لاي كاغذ سفيدي مي پيچم. چراغ خواب را خاموش مي كنم.

 

 

 

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱ مهر ۱۳۸۳
تگ ها :