انتظار

از آنجا دور مي شدم كه او مرا صدا زد. صدايش گرم و آشنا بود ولي از دور. برگشتم. دوان دوان به سوي من مي آمد. شناختمش. اوج خوشحالي من همين لحظه بود. گذاشتم تا نزديك شود. فرياد كشيدم: «تويي برادر؟» همديگر را در آغوش گرفتيم. دوباره و دوباره، و چقدر آرامش بخش بود. «بالاخره آمدي؟ عمري انتظارت را كشيدم.» خودش را از آغوش من رها ساخت، چند قدم عقب رفت. خوب در چهره اش دقيق شدم. «مرگ» به من لبخند مي زد

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۸ بهمن ۱۳۸۱
تگ ها :