پنج

توی ماشين نشسته ايم. پنج نفر هستيم.  خيابانها سرد و تاريک است و در منتها درجه ممکن خلوت. فرهاد مست مست است. نمی دانم چرا او رانندگی می کند و کسی هم چيزی نمی گويد. لابد بقيه هم سرشان داغ است. اسلحه ها را آماده می کنيم. ترسيده ام... حسابی ترسيده ام. به فرهاد می گويم:

- فقط می خوايم حالشون را بياريم سرجاش، می فهمی؟ نمی خوايم بکشيمشون... فقط يه حالی بهشون می ديم، باشه؟

نمی شنود چه می گويم. زير لب فحش می دهد و کری می خواند. اسلحه ها آماده هستند.

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۸ شهریور ۱۳۸۳
تگ ها :