صدا، تصوير

حوصله هيچكس را نداشتم. زدم بيرون. قدم مي زدم، از پياده رو هاي باريك و پهن، از كنار آدمهاي كوچك و بزرگ مي گذشتم. نور چراغهاي ماشينها اذيتم مي كرد. دلم مي خواست همه شان را بشكنم.

بيست متر جلوتر پيكاني نگه داشت. مردي از آن پياده شد. كرايه را حساب كرد. ماشين گاز داد و رفت. مرد وارد پياده رو شد. پولهايش را گذاشت داخل جيبش و چيزي از جيبش بيرون آورد و حسابي توي دستش قايم كرد.

وقتي به هم نزديك شديم فهميدم توي دستش چاقو دارد. نتوانستم حركتي بكنم. دستش را برد عقب و محكم زد توي شكمم. يك لحظه حس كردم هر چي توي شكمم هست دارد مي ريزد بيرون. تعادلم را از دست دادم. فكر كنم بدجوري خوردم زمين. با چشمهايم ضارب را تعقيب كردم. حالا ديگر پشتش به من بود و داشت به سرعت دور مي شد. نمي شناختمش. دستم را گذاشتم روي شكمم، نه براي جلوگيري از خونريزي. اصلا خونريزي در حدي نبود كه بشود با دست جلويش را گرفت. فقط يك حركت غير ارادي بود، همين. مردمي را كه مي گذشتند نگاه مي كردم و دو سه نفري كه حالا بالاي سرم ايستاده بودند و از حركت دهانشان معلوم بود دارند داد و فرياد مي كنند. صدا قطع شده بود… جاي وحشتناكي را ديدم، يك جاي قرمز و قهوه اي، پر از خون، دل و روده، پر از چرك، كثافت… مردم يك حلقه بالاي سرم درست كرده بودند. يكي با موبايلش حرف مي زد. يكي براي ديگري ماجرا را شرح مي داد… روي دل و روده ها افتاده بودم و نمي توانستم تكان بخورم. همه جايم خوني بود و افرادي كه دورم جمع شده بودند مرا تشويق مي كردند تا از جايم بلند شوم، ولي نمي توانستم…چند نفر با لباس فرم بالاي سرم ايستاده بودند. مردم را متفرق مي كردند و با بي سيم حرف مي زدند. يك نفر دست چپم را گرفت. مي خواست ببيند ضربان دارم يا نه. حوصله ام سر رفته است، چقدر طول مي كشد؟ …يك جاي سرسبز بزرگ، با يك عالمه گلهاي قرمز كوچك و يك ابر سفيد بزرگ توي آسمانش. پرنده هاي مهاجر، مزرعه هاي بزرگ، خيلي بزرگ…

ملافه سفيدي مي كشند روي سرم. تصوير هم قطع مي شود.

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱٢ امرداد ۱۳۸۳
تگ ها :