نترس‌؛ منم

كاش مي اومدي و مي نشستي كنارم، تا برات حرف بزنم. كلي حرف دارم باهات. همش گير كرده اينجا، ايناهاش، درست ته گلوم.
نميدوني بغضي كه شكسته نميشه تحملش چقدر سخت است.
كسي را ندارم كه اينها را براش بگم، مي دوني... اصلا اين حرفها را نميشه به كس ديگه اي گفت. فقط بايد به خود خودت بگم. فقط خودت اينها را مي فهمي. به كس ديگه اي بگم، چپ چپ نگاهم ميكنه و ميگه : " خل شدي پسر؟"
كاش مي اومدي و مي فهميدي تو اين چند وقت كه باهام قهر كردي چقدر عوض شده ام. شبيه فلك زده ها شدم، انگار صاعقه خورده به سرم. كاش صاعقه مي خورد...
يك روز مي آي مي بيني فقط اسكلتم مونده، رو استخوان جمجمه ام حك كرده اند مهدي. نترس، بيا جلو، اين منم. ولي ديگه چه فايده ،آن وقت برا گفتن حرفهام خيلي دير شده.

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۱ دی ۱۳۸۱
تگ ها :