دوازده

اين وبلاگ تا ۵ تير آپديت نخواهد شد. لطفا سوال نفرماييد. اين داستان را چند بار بخوانيد، تا من برگردم.

 

دوازده

سر ميز شام نشسته ايم. دوازده نفر هستيم. يازده نفر با سر و صدا شام می خورند. حرف می زنند، شوخی می کنند، می خندند. من تنها هستم. زير چشمی شيدا را نگاه می کنم. او هم توی جمع است. هيج کس حواسش به من نيست. الکی دلتنگ می شوم. يازده نفر نوشابه می خورند، با نی. برای هم سالاد می کشند. يازده نفر با هم هستند. من توی خودم هستم. با سالادم بازی می کنم. فکر می کنم. يعنی شيدا می داند؟ دختر ها اين جور چيزها را زود می فهمند.

حتما فهميده است. آن دفعه که دسته جمعی گل يا پوچ بازی می کرديم، قشنگ توی چشمهايش نگاه کردم. تمام مدت بازی، کار من همين بود. جوری نگاه می کردم که بفهمد. او هم معنی دار نگاه می کرد. گل يا پوچ دسته جمعی خيلی کيف دارد. آدم می تواند راحت توی چشمهای شيدا نگاه بکند، روی دستش بزند و بگويد پوچ.

فکر می کنم به همه دفعه هايی که با هم بوده ايم. نمی توانم همه اش را به ياد بياورم، ولی هميشه جوری رفتار کرده ام که بفهمد. حتما می داند...

ده نفر از سر ميز شام بلند می شوند. صندليهايشان را هل می دهند زير ميز بزرگ. ده نفر می روند توی هال پخش می شوند. شيدا و نيما سر ميز هستند. حرف می زنند، شوخی می کنند، می خندند.

من توی خودم هستم.

 

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳۸۳
تگ ها :