چرا بزرگ نمی شوم؟

داشتم در مورد چيزی که بيشترين لذت را می تواند داشته باشد فکر می کردم. ياد زنگ ورزشهای دوره راهنمايی افتادم. احساس شادی بعد از گل زدن بهترين و پاک ترين احساسی است که تا به حال داشته ام. احساس شادی ای است، توام با غرور و يک نوع کرختی خاص، انگار يک لحظه دنيا متوقف می شود و تو می مانی و گلی که زده ای، و بعد هجوم بچه ها به سمت تو، مثل گلهاي مهم بازيهای مهم.

نمی دانم چرا بزرگ نمی شوم...

خواب ديدم رفته ام دانشکده. توی محوطه با احمد و حسين قدم می زديم. از جلوی يک دسته از دخترها که رد می شديم، يکی شان در گوشم زمزمه کرد: Leave it behind. اين شعر يکی از آهنگهای u2 است که بعضی وقتها آن را برای خودم می خوانم. معنی اش تقريبا می شود: پشت سر بگذار، فراموشش کن. صبح که بيدار شدم، فکر کردم اين جمله راه حل تمام ناراحتی ها و کلافگی های اين روزهای من است. فراموش کردن گذشته... فراموش کردن روزهای سخت، خاطرات تلخ، تجربه های نا موفق...

چرا بزرگ نمی شوم؟

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱٧ خرداد ۱۳۸۳
تگ ها :