حس

كنار پنجره نشسته ام. باران مي بارد. حس درس خواندن ندارم. حس هيچ كاري را ندارم. چرا؟ چون حس را ازم گرفته اند. چه كسي؟ افراد زيادي: استادان عزيز كه وقتي ازشون سوال مي پرسي، نگاه عاقل اندر سفيه تحويل مي دهند و جوري جوابت را مي دهند كه يعني پاپيچ من نشو. بزرگترهاي عزيز و گرامي كه آنقدر محدوديت براي آدم ايجاد مي كنند كه فضاي قدم برداشتن هم باقي نمي ماند. فقط مي تواني-شايد- بدنت را كمي تكان دهي.
دربانهاي دانشگاه، مستخدمين دانشكده، فروشنده بوفه، استاد، مسئول ورزش دانشكده،... همه و همه طوري رفتار مي كنند كه اين ته مانده هاي حس تو هم از بين برود.
اصلا ديگر حس زندگي كردن را هم ندارم. اگر انتخابي وجود داشت، همين الان زندگي نكردن را انتخاب مي كردم.

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۸ دی ۱۳۸۱
تگ ها :