رفتی که برگشت ندارد

دلم می خواهد به يکی بگويم عزيزم. دلم می خواهد کسی را داشته باشم که بدانم بعضی وقتها به من فکر می کند. می خواهم شاديها و غصه هايم را، دوباره، با يک نفر تقسيم کنم. دلم برای يک نفر تنگ شده که نمی دانم کيست.

بهترين دوستم ( دوست من يا تو، چه فرقی می کند؟ )، بغل دستی چهار ساله ام، چمدانش را بست و رفت. رفتی که برگشت ندارد.

- فقط بگير بشين، کارت دارم. عشق را هم داخل چمدانت گذاشتی؟ تمام روزهايی که با هم پشت اين ميزها نشستيم، و همه روزهايی که با هم از مدرسه برگشتيم را هم با خودت می بری؟ نه... همه اينها را پشت سرت جا می گذاری و می روی... خودت هم می دانی.

ماهی عزيز من ديروز مرد. فهميدم چرا. دل خدا برايش تنگ شده بود.
خدايا دلت برای من تنگ نشده است؟

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳۸۳
تگ ها :