تبريز نامه

قبل از تحرير: شادی جان مرسی که اين همه بهم سر می زنی. فقط به خاطر اينکه اين دفعه اومدی بلاگم ناراحت نشی، و ببينی که آپديت شده، آپديت کردم.

 

تبريز... خوب، بد، زشت

از در که می آم بيرون، دلم مي گيرد. اين شهر، اصلا انگار از شهرهای ايران نيست.
با اينکه با بچه های محل کلی فوتبال بازی کرده ايم، هنوز مرا به چشم يک غريبه نگاه می کنند. انگار از سياره ديگری آمده ام.
سوار ماشين می شوم. راننده به ترکی چيزی می گويد. تا می فهمد ترکی بلد نيستم، کرايه را دوبل حساب می کند.
به دانشگاه که می رسم، احساسم عوض می شود. حداقل اينجا بعضيها به زبان من حرف می زنند. بعضيها وقتی حرفهای مرا می شنوند، سريع منظورم را متوجه می شوند. وقتی استاد شروع می کند به ترکی حرف زدن، همه حس و حال اوليه از بين می رود.

هر وقت ياد حرفهای آن مردک می افتم، که با افتخار می گفت، من هيچوقت فارسی صحبت نمی کنم، عقم می گيرد.

نژاد پرستی که شاخ و دم ندارد.

آن طرف قضيه هم بعضی وقتها روی خود را نشان می دهد، هرچند کم.

مثل وقتی که می خواستم اردو را ترک کنم، و همه بچه های کلاس، دختر و پسر، اصرار کردند که اين کار را نکنم، يا وقتی که آقا محسن شوخی مي کند، ( آقا محسن هم ترک هستند، مثل فريد، صونا... ترک داريم تا ترک ) يا وقتی که تمام افراد يک فاميل طوری رفتار می کنند که باورم می شود من هم با آنها فاميل هستم. مثل وقتی که خانه فريد اينها هستم. مثل وقتهايی که صونا را می بينم.

بعضی وقتها اينجا را دوست دارم.

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢٩ فروردین ۱۳۸۳
تگ ها :