هديه نوروز

نوروز

سال نو مبارک...  همين!
( به کسانی که در حال و هوای نوروز و عيد و اين صحبتها هستند توصيه می شود نوشته پايين را نخوانند. من خودم در حال و هوای عيد نبودم، اگر هم چيزی در اين مورد می نوشتم بی مزه از آب در می آمد. طبق سنت قديم داستان کوتاه نگارش کردم. )

هديه ولنتاين

- چی خريدی برام؟
- بازش کن... خوشت می آد.
کاغذ کادوی نارنجی را، که رويش نوشته شده I never forget you، باز می کند. جعبه را بیرون می کشد، جعبه مقوایی، به رنگ مقواست، بی هیچ تزیینی، بدون هیچ چیز زائدی. در جعبه را باز می کند، جعبه را خم می کند تا محتوياتش روی دستش بريزند... جيغ می زند، دستش را باز می کند، آنها روی زمين می افتند. بدنش به لرزه افتاده است. تف می کند توی صورتم. گريه اش گرفته است.
ـ لجن، خر... احمقِ کثافت... آشششغال، آشغاااااالللل.
می لرزد و فحش می دهد. می پرد وسط خيابان. ماشين بوق می زند. سرش را بر می گرداند طرف راننده و فحش می دهد. بر می گردد به پياده رو. نگاهم می کند. سرش را تکان می دهد. نگاهم می کند، می لرزد و فحش می دهد...

نمی دانم چرا از هديه اش خوشش نيامد. صورتم را پاک می کنم. ماهيهای مرده ام را از وسط خيابان بر می دارم و درون جعبه بر می گردانم. به تاکسی اشاره می کنم:
ـ فلکه.

 

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ٤ فروردین ۱۳۸۳
تگ ها :