بعضيا...

بعضيا فکر می کنن نوشتن هر چی به ذهنشون می رسه يه هنر و از اون بالاتر يه جسارته. بنابراين شروع می کنن با اصطلاحهای خوشگل و با مزه شون ( البته از نظر مامانشون اينا واقعا با مزه اس. ) هر چیزی را که به ذهن پوک و مریضشون می رسه می نویسن. خيلی هم از خودشون متشکر می شن بعدش. وقتی هم می آن بلاگ آدمهایی مثل من، می گن: خیلی محافظه کاری، ترسویی. ( يعنی خودشون سجاع و جسور و ... اينا هستن. )

من اگر دوست ندارم هر چی را که به ذهنم می رسه بنويسم، يا هر روز به زور جنسيت يا خوشمزگی آپديت کنم، دليل بر محافظه کار بودنم نيست. اين روش منه. هر کسی اصول خودش را داره. پس بهتره تمومش کني. جل و پلاست را جمع کن.

و آخرين مطلب اين که من برای کسی نامه فدايت شوم و گريتينگ کارت از خودم در نکردم، که جون عمه تون بيايد نوشته های منو بخونيد. من پنج شیش تا رفيق دارم ( که اسم چندتاشون را توی قسمت لينکها می بینید و چندتاشون را هم نمی بینید.) که نظر آنها برام مهمه و دوست دارم بيان اينجا. هيچوقت هم برای زياد شدن تعداد کسايی که می آن اينجا تبليغات نمی کنم. 

 باقی حرفام را هم نمی گم، چون حوصله ندارم. فقط اينکه آقايون و خانومای با کلاس  روی نرو من راه نريد. لعنت بر پدر و مادر کسی که در اين مکان آشغال بريزد.

 

 

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ٤ اسفند ۱۳۸٢
تگ ها :