حرفه ای (۳)

کلی قدم زديم. اول رفتيم به مرکز شهر چون سالی می خواست برای تولد خواهرش چيزی بخرد.تمام مغازه ها را زير و رو کرديم. چيزی که واقعا بتواند او را راضی کند پيدا نکرديم.
هوا تقريبا تاريک شده بود. رفتيم به پارک. قدم زديم، روی صندليها نشستيم، زير فواره ها ایستادیم و خودمان را خيس کرديم. جوک تعريف می کرديم و می خنديديم و به پيرمردهايی که بهمان چشم غره می رفتند توجهی نداشتيم.
ساعت ۶:۵۵ سالی گفت که بايد به خانه برگردد. با تاکسی رفتيم ولی يکی دو کيلومتر مانده به خانه شان سالی به راننده گفت نگه دارد. عادت هميشگی اش. پياده شديم. وقتهايی که می خواهم سالی را به خانه شان برسانم، همیشه دلم می گیرد، حتی اگر یک کیلومتر آخر را پیاده برویم.
... دیگر چیز زیادی یادم نمی آید. داشتیم با سالی حرف می زدیم، فکر کنم در مورد اینکه برای تولد خواهرش چکار بکند، یا شاید در مورد موضوع دیگری. می دانی من بعد از اینکه کارهای مربوط به ماموریتم را به انجام می رسانم، همه چیز را فراموش می کنم. یعنی سعی می کنم همه چیز را فراموش کنم.یعنی سعی می کنم همه چیز را فراموش کنم. وگرنه نمی توانم از قدم زدن با سالی، یا دیدن فیلم، یا شنیدن آهنگ Knock Knock Knocking On Heaven's Door لذت ببرم. ولی از وقتی از آن ماشین لعنتی پیاده شدیم، یاد کار آن روزم افتادم. این یادآوری بی موقع، واقعا اعصابم را خرد کرد. یک لحظه رفتم تو جلد یک پدر روحانی، پدر روحانی ای که داشت اعترافات من را می شنید، من هشتاد ساله را. خشم عجیبی نسبت به من هشتاد ساله حس می کردم...
در همين فکرها بودم که احساس کردم سالی دارد بازويم را فشار می دهد. گفت:
ـ هی، هی... تو معلوم هس حواست کجاس؟
ـ آخ... ببخشيد، قاطی کردم. چی داشتی می گفتی؟
ـ هيچی... می گفتم اين رستوران خيلی معروفه، تو تا به حال توش غذا خوردی؟
ـ کدوم رستوران؟
ـ ايناها، همینجا...
يک لحظه چند فکر مختلف در ذهنم چرخيد. بالای سرم را نگاه کردم، روی سر در رستوران بزرگ نوشته بود رستوران «س». ما چطور از آنجا سر در آورده بوديم؟ امکان نداشت، اصلا مسير ما اينجا نبود. ساعت را نگاه کردم. هفت و بيست و نه دقيقه و پنجاه و شش، هفت، هشت، نه ... بومب ثانيه. ديگر چيز زيادی يادم نمی آيد. فقط يک صدای وحشتناک، يک نور سفيد، صورت درخشان سالی، احساس پرت شدن و تکه تکه شدن، احساس تلخ قربانی شدن...

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها :