حرفه ای (۲)

می خواهم در مورد آخرين ماموريتم صحبت کنم. کار آسانی نبود، خيلی هم سخت نبود. قرار بود يک بمب ساعتی را در يک پژو جا سازی کنم و آن را جلوی رستوران «س» پارک کنم. کار ساختن بمب را شنبه شب تمام کردم. دوشنبه شب يک بار ديگر همه جای آن را بررسی کردم. مشکلی نداشت. سه شنبه صبح ساعت ۱۱ با ماشين دوری زدم. ساعت ۱۲ ساعت بمب را برای ۷ و نيم ساعت بعد تنظيم کردم. قرار بود ساعت ۷:۳۰ بمب منفجر شود. چيزی بود که آنها خواسته بودند. من در اين مسائل دخالتی ندارم.
بمب را جاسازی کردم. حدود ساعت ۱ راه افتادم. ۱:۳۰ جلوی رستوران بودم. يک نفر که از قبل با او هماهنگی شده بود، با بي ام و سرمه ای رنگ آنجا بود تا جای پارک را برای من نگه دارد. بوق زدم. از جای پارک خارج شد. جای او پارک کردم. پیاده شدم، درها را قفل کردم و وارد رستوران شدم. ناهار خوردم. ساعت ۲:۳۰ از رستوران خارج شدم.
احساس لذت و خوشبختی عجیبی می کردم. کار من تمام شده بود. حالا هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم. کافی بود تا شب وقت تلف کنم و نتیجه را از اخبار ساعت ۹ گوش کنم.

از آنجايی که هيچ برنامه ای نداشتم، تصميم گرفتم به خانه بروم و استراحت بکنم. تا ساعت۳:۵۰ روی تختم غلت می زدم. آخر سر هم خوابم نبرد. دلم می خواست قدم بزنم، نه تنهايی. گوشی را برداشتم و به سالی زنگ زدم. سالی تنها دختری است که حوصله اش از قدم زدن و حرف زدن سر نمی رود و از همه مهمتر وقتی من تند تند راه می روم، سرم غر نمی زند. دو کوچه بالاتر از محله آنها قرار گذاشتيم.
ساعت ۴:۳۵ سالی را ديدم که بدو بدو به سمت من می آمد. گفت:
ـ دير که نکردم؟
گفتم:
ـ نه، به موقع اومدی.

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱٥ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها :