کنج دنيرو

توی کافی شاپ دو تا مرد درست روبروی من نشسته بودند. یکیشون قد بلندی داشت. فکر کنم حدودهای يک و نود. قيافش هم به بيست و شش، هفت می خورد. اون یکی جوان تر بود. قدش هم کوتاه تر بود. من اکثر غریبه ها را از روی قدشون می شناسم. آخه راستش نمی تونم تحمل کنم کسی قدش از من بلند تر باشد.
من تو کنج دنیرو نشسته بودم. جای باحالیه. یک پوستر بزرگ از فیلم راننده تاکسی زدند اونجا. ( مال آخرهای فیلمه، اون جایی که دنیرو موهاش را کوتاه کرده و می خواد بره دخل اون بی شرفها را بیاره. )
من آنجا نشسته بودم و داشتم به گفتگوی آن دو تا گوش می دادم. مرد قد بلند در حالی که سيگارش را از اين دست می داد به آن يکی دستش، گفت:
ـ تو خيلی گيج بازی در می آری. اصلا بعضی وقتا شک می کنم که... چجوری بگم... شک می کنم که مرد هستی يا نه. باور کن، جدی می گم.
ـ خودمم بعضی وقتا شک می کنم.
مرد جوان تر سيگاری نبود. يعنی من نديدم که سيگار بکشد. 
مرد قد بلند سيگارش را تکاند توی زير سيگاری. ديدند که صاحب کافه سر میزشان ایستاده است. مرد قد بلند  سفارش قهوه داد. قهوه های آنجا مزه خاک اره می دهد. فکر نکنم بشود قهوه را بدتر از آن سرو کرد. ولی خب، کنج دنيرو، جايی است که من احساس راحتی می کنم.
 صاحب کافه آمد بالای ميز من. سريع يک قهوه ترک سفارش دادم که بگذارد برود و بتوانم بقيه حرفهايشان را گوش کنم. فکر کنم چيز زيادی از دست ندادم.
مرد قد بلند گفت:
ـ ولی می دونی چيه؟ خيلی عجيبه. با این همه سميرا خيلی دوست داره. هميشه می آد دنبالت، برنامه می ذاره، تحويلت می گيره. من نمی دونم... آخه از چی تو خوشش می آد که اينقد نازتو می کشه، هان؟ از چيت خوشش می آد؟
ـ منم نمی دونم.
ـ باور کن تو خيلی شانس داری. جدی می گم. من هيچوقت آدمی به خوش شانسی تو نديدم. می دونی که، از لحاظ دوست می گم، از لحاظ دوست دختر.

Taxi Driver

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ٩ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها :