برق گرفتگی ۲

اصلا نمی دونستم چه بلايی دارد سرم می آيد. به آشپزخانه رفتم و از پنجره بيرون را نگاه کردم. کسی در خيابان نبود، هيچ کس. همه مرده بودند انگار. برگشتم به هال. چيزی که ديدم ضربه مهلکی به اعصابم وارد کرد... تلفن و ميز تلفن سر جايشان بودند، سالم. وحشت کردم، دويدم توی اتاق، در را قفل کردم، ولو شدم روی تخت. روی تخت؟! .... پسر جوان کجا بود؟ بلند شدم. پسر زير ميز تحرير دراز کشيده بود، داشت سيم کامپيوتر را دستکاری می کرد. دهانم را باز کردم که بهش هشدار بدهم، ولی وقت نشد... برق دستش را گرفت، از جايش بلند شد، تکان تکان خورد، موهايش سيخ سيخی شدند، قيافه اش عوض شد، خيلی آشنا شد... خود من بود... تکان تکان خورد، دور اتاق چرخی زد، روی تخت افتاد و مرد.

صدای چند نفر را شنيدم که می خواستند در را بشکنند... من مرده بودم.

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ٢۳ دی ۱۳۸٢
تگ ها :