برق گرفتگی ۱

برق دستم را گرفت و مردم. نه، فکر کردم برق دستم را گرفت و مردم.
رفته بودم زير ميز تحرير که سيم کامپيوتر را از برق بکشم. در اتاق باز شد. پسر جوانی، دو سه سال بزرگتر از خودم، داخل اتاق شد. موهای سيخ سيخی داشت. نمی شناختمش، ولی اون جوری رفتار می کرد که انگار من را می شناسد. دوری زد و روی تخت دراز کشيد، روی تخت من.
بلند شدم، رفتم بالای سرش. دستش را گذاشته بود روی چشمهایش، فکر کردم من را نمی بيند. دستش را از روی چشمهايش برداشتم، دستش يخ يخ بود. ترسيدم، نبضش را گرفتم... اون مرده بود.

نمی دونستم چی کار بايد بکنم. رفتم توی هال، کسی نبود. اتاقها را سر زدم و آشپزخانه را و حتی دستشويی و حمام را. کسی خانه نبود. گوشی تلفن را برداشتم. چسباندم به گوشم. لعنت، صدای بوق آزاد نمی آمد. احساس کردم کر شده ام. گوشی را محکمتر چسباندم به گوشم و شماره گرفتم، صدايی نيامد. گوشی تلفن را محکم کوبيدم سر جاش. ميز تلفن را چپ کردم. شيشه اش روی زمين افتاد و شکست، هيچ صدايی نيامد. تلفن را بلند کردم و کوبيدم وسط سراميکها. شکست، صدايی نيامد...

اصلا نمی دونستم چه بلايی دارد سرم می آيد...

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ٢۱ دی ۱۳۸٢
تگ ها :