حجت

امروز تو سا لن چند تا بازي برگزار مي شد. « حجت‌» اينا با يه تيم ديگه بازي داشتن. فينال بازيها بود.
مي دوني بعضي وقتا از هر چي ورزش هست سير مي شم.
« حجت‌» اينا بازي را باختن. توپ آخر را « حجت‌» خراب كرد. وقتي بازي تموم شد، رفت يه گوشه سالن نشست. خيلي ناراحت بود، خيلي.
رفتم پيشش نشستم. كاش گريه مي كرد، اونوقت مي تونستم بغلش كنم، دلداريش بدم. ولي گريه نمي كرد.
دلداريش دادم. گفتم خوب بازي كردين و واقعا هم خوب بازي كرده بودن. شونه اش را فشار دادم و پا شدم رفتم. كار ديگه اي ازم بر نمي اومد.
ياد گريه هاي باتيستوتا موقع حذف آرژانتين از جام جهاني افتادم. (2002)
ياد اشكهاي مارادونا هنگام گرفتن مدال نقره جام جهاني. (1990)
و ياد خيلي چيزايه ديگه. حالا فهميدي چزا بعضي وقتا از ورزش متنفرم؟

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۸ شهریور ۱۳۸۱
تگ ها :