بعد از شام

مرد روی کاناپه نشسته و روزنامه می خواند. هر از چندگاهی پکی به سيگارش می زند. زن با سر باند پيچی شده روی زمين، کنار کاناپه نشسته است.
- عزيزم، ميشه يه ديقه اون روزنامه رو بذاری کنار؟
مرد بدون اينکه سرش را از روی روزنامه بلند کند می گويد:
- هان؟ ... گوشم به توئه.
- می شه يه ديقه حواست پيش من باشه؟ يه چيزی هست که بايد بهت بگم، خيلی مهمه.
- چيه؟ مامانت زنگ زده بود؟ در مورد مامانته؟
- اااا...ه ه ه... عزيزم لطفا روزنامه رو بذار کنار.
مرد بالاخره تسليم می شود و روزنامه را روی ميز می گذارد.
- خب، حالا بگو.
- چيزی که می خوام بگم ممکنه اولش يه خورده شکه ات کنه، ولی سعی کن به خودت مسلط باشی، خب؟ خونسرد باش. ببين، من... من توی....... من توی شامت سم ريختم.
مرد زن را نگاه می کند، نگاهش وحشت و ناباوری را با هم دارد.
- چی؟ چيکار کردی... شوخی می کنی؟ آره؟
- نه، ببين عزيزم، دوستم، مژگان، همون دکتر داروسازه، گفت اين مقدار سم عرض ده ديقه يه فيل را از پا در مياره... ولی الان نيم ساعت بيشتره...
مرد ليوان خالی قهوه را به سمت زن پرتاب می کند ولی زن با يک حرکت سريع جاخالی می دهد ...

مرد روی زمين ولو شده و دهانش کف کرده است. زن بالای سر مرد نشسته و اشک می ريزد. گوشی تلفن را بر می دارد و شماره می گيرد:
- ..... بله، مرده، مطمئنم.... بله، آدرس؟

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳۸٢
تگ ها :