قبل از شام

مرد گلدان شيشه ای را بلند کرد و قايم کوبيد وسط سر زن. زن بيهوش شد...

- عزيزم... عزيزم بلند شو.
مرد با يک دستش زن را بلند کرده بود و در حالی که گريه می کرد سعی می کرد آب قند را به خوردش بدهد.
- عزيزم، خيلی متاسفم، يه لحظه کنترلم را از دست دادم، بلند شو، خواهش می کنم، خواهش می کنم...
زن چشمهايش را باز کرد، از آب قند خورد و دوباره چشمهايش را بست.
- خواهش می کنم بلند شو، غلط کردم، بشکنه اين دست... معذرت می خوام، فدات بشم...
زن چشمهايش را باز کرد و ليوان را از دست مرد گرفت و آب قند را تا ته سر کشيد.
- عزيزم حالت خوبه؟
زن به چشمهای مرد نگاه کرد، خودش را از توی بغل مرد بيرون کشيد و بلند شد.
- کجا ميری عزيزم، بذار منم همرات بيام، من... من نمی دونم چطور اون کار رو انجام دادم، اصلا نمی دونم، باور کن، معذرت می خوام... عزيزم، چرا حرف نمی زنی؟ آخه کجا داری ميری؟ تو حالت خوش نيست، عزيزم...
زن برگشت، نگاهی به مرد انداخت و گفت:
- می رم برای شام يه چيزی بگيرم.

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱٤ آذر ۱۳۸٢
تگ ها :