روي سنگ قبرم نوشته شود لطفا".

هدفون در گوش داشت و واكمن در دست، تنها، توي خودش. هدفون مي غريد، صدا ازش بيرون مي زد، هميشه همينطوري گوش مي داد، با آخرين صداي ممكن، مي گفت: "حال واكمن گوش کردن به همينه". فكرهايش، دغدغه هايش، دلتنگيهايش، اصلا كل زندگيش در موزيكي خلاصه ميشد كه گوش مي داد.
بچگيهايش، كه هنوز پاك بود، وقتهايي كه ناراحت بود، با داريوش گريه مي كرد، از فرهاد حرفهاي تازه ياد مي گرفت، با فريدون دم مي گرفت، و با پينك فلويد از هر چي معلم و مدرسه بود بدش مي آمد.
بعدها كه بزرگتر شد موسيقي اش هم مثل خودش دو رو شد. حالا بعضي وقتها از ابي هم خوشش مي آمد، گوگوش و هايده را هم دوست داشت، حتي معين و يه حلقه طلايي اش.
از خارجيها هم رفت سراغ يوروپ و يو تو و هر از چند گاهي پاپهاي الكي.
بالاخره يك روز، كه صبح بي جيز گوش داده بود و ظهرش پل مك كارتي و شبش هم لابد قرار بود امي نم گوش كنه، مرد.
الان يا در جهنم به زور آهنگهاي هوي متال يا سنتي ايراني فرو مي كنند توي گوشش، يا توي بهشت با موريس گيب و جان لنون و فرهاد و فريدون گپ مي زند.

و موسيقي تمام زندگيش بود.
روحش قرين رحمت الهي باد.

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٢
تگ ها :