من يک آفتاب پرستم

مي دوني چي شده؟ من ديگر آدم نيستم. . آره فهميدم، من يك آفتاب پرستم. هووووووووو... ترسيدي ؟
آره هستم. ديگر هر اتفاقي كه مي افتد زياد خوشحال نمي شوم، زياد ناراحت نمي شوم. وقتي استقلال گل مي زند خوشحالي نمي كنم، تو اتاق نمي دوم اين ور آن ور. وقتي اشتباهي مي كنم يا سوتي فجيع مي دهم ديگر از آن حس ناراحتي كشنده خبري نيست، فقط در دلم ميگويم: " ولش كن، بعدا فراموشش مي كني."
هر اتفاقي كه مي افتد من فقط يك كم خودم را جابجا مي كنم و روح خسته ام را با آن وفق مي دهم، همين. نه مقاومتي، نه اعتراضي، نه فريادي. اين براي يك جوان به سن من يعني مرگ، يعني پوچي محض. جوان خالي از دغدغه يعني جسد. حالا مي فهمي وقتي ميگويم: " حسش نيست" يعني چي؟
من يك آفتاب پرست بزرگم. حتي بدتر از آفتاب پرست، يك آفتاب پرست فقط رنگش را عوض مي كند، من همه چيزم را، 180 درجه ميچرخم، از اين رو به اون رو. از يك بچه مثبت هنگام حرف زدن با سيمين(مامانم)، تا يك لات سر كوچه يا يك دختر باز حرفه اي وقتي با غريبه ها حرف مي زنم، تا يك رفيق آكبند كه پايه هر كاري هست وقتي با رفقا هستم.

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳۸۱
تگ ها :