یوتو وان دات بلاگ‌فا دات کام

 

با توجه به مشکلات جدید پرشین بلاگ دات آی آر، زین پس یوتو را فعلن این‌جا بخوانید.

 

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :


یک حرف

 

 

ممکن است یک روز یک نفر آب بشود، قطره قطره آب بشود. آن‌قدر آب بشود که هیچ چیز از او باقی نماند. جز یک حرف. یک حرف از الفبای زبان فارسی.
بشود «ب» بشود «ر».
می‌دانم که ممکن است یک نفر این طور بشود. برای خودم پیش آمده.




اما نمی‌دانم می‌شود دوباره آن حرف بزرگ بشود؟ حرف‌های دیگر بیایند کنارش بنشینند. قطره قطره‌ها جمع بشوند، به هم گره بخورند، قاطی هم شوند.
آب بزرگتری بشوند.
آدم دوباره زنده شود، بیاید کنار آدم بنشیند، حرف بزند، بخندد.
آدم دوباره یادش برود که باید محل آن آدم بگذارد تا آب نشود.

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۱ اسفند ۱۳۸٦


من از گذشته می می‌گويد

 

من از گذشته مي‌ترسم. شايد به نظر شما گذشته يك امر تمام شده و بي‌ضرر باشد كه در صورت فراموش كردن مي‌توان از شرش خلاص شد، ولي از نظر من نه. من از گذشته‌ي آدم‌ها مي‌ترسم. گذشته اختصاص دارد به كارهايي كه به طور حتم انجام شده است و در وقوع آن‌ها شكي نيست. مي‌توان گذشته را تحريف كرد يا اشتباه به گوش بقيه رساند، اما نمي‌توان تغييرش داد.

در مقابل، آينده. هيچ‌كدام از اين احمق‌ها نمي‌توانند آينده را پيش‌بيني كنند. آينده خالي و پاك و صاف است. دست‌نخورده است. تميزترين چيزي است كه در اين دور و اطراف سراغ دارم.

حالا كه صحبت از گذشته و آينده شد، بگذاريد مرواريد حكمتي هم در مورد حال بگويم. حال براي من چيزي بي‌مزه و بي‌معني و سخت است. حال اصلن وجود ندارد و در عين حال مهم‌ترين زمان زندگي ماست. حال معماست.

 

 

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :


دانای بسيار دانای کل

 

ح یک مرد چلاق بود. پای چپ‌ش از زانو به پایین رفته بود به رحمت خدا. و هیچ‌کس نمی‌دانست چرا و چطور. من، که دانای کل هستم می‌دانم چرا و چطور و حتی کجا و کی. ولی قول داده‌ام که نگویم.

آقای ح، وقتی جوان بود، بین دخترهای محله و فامیل خاطرخواه زیاد داشت. ولی نه بعد از ماجرای پای‌ش.

بهترین دوست آقای ح، خانم پ، زنی بی‌اندازه چاق، با هیکلی شبیه مرغ بود که همیشه تسبیح سبزرنگ بزرگی در دست داشت و تا بی‌کار می‌شد، شروع می‌‌کرد به ذکر گفتن.

آقای ح هر روز صبح صندلی‌ش را می‌گذاشت دم در و می‌نشست و منتظر می‌شد تا خانم پ شوهرش را راهی کند و نهارش را بار بگذارد و بزند بيرون برای خريد. باز صبر می‌کرد تا خانم پ با کيسه‌های خريد از سر کوچه پيدا می‌شد. آقای ح می‌لنگيد و کيسه‌ها را می‌گرفت و تا در خانه می‌برد.

آقای ح در‌ ِ گذشته‌ها را بسته بود و دیگر باز نمی‌کرد. وقتی حرف می‌زد، از آلودگی هوا و تعداد گربه‌های محل می‌گفت. از صبح تا تاریک شدن هوا، از روی همان صندلی کوچه را رصد می‌کرد. آقای ح حکم تابلوی اسم کوچه را پیدا کرده بود.

خانم پ بچه‌ای نداشت. و هیچکس نمی‌دانست مشکل از اوست یا شوهرش. من که دانای کل هستم می‌دانم.

 

 

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :


در مورد من که به هر حال تيز نيست

 

امشب نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم بايد در مورد خودم بنويسم. فقط.

 

1

آدم تيزي نيستم.

تيز بودن را فضيلت نمي‌دانم. تيزي، لازمه زنده ماندن در شهر‌هاي بزرگ در اين دوره است.

جمله‌ي بالا هيچ فرقي در اصل جريان ايجاد نمي‌كند، چون انتخاب نكرده‌ام. من تيز نيستم، همين.

 

2

در بستن ِ در ماشين‌ها مهارت ندارم. آهاي آقاي راننده، كه فردا سوار ماشين‌ت خواهم شد، اين نكته را بدان و انتظاري از من نداشته باش.

 

3

وقتي همه‌ي دنيا اصرار دارند بگويند من آدم خنگي هستم، چرا نبايد باور كنم؟

 

4

هيچ‌وقت چيز محكمي پشت‌م نبوده است. هيچ‌وقت چيز خيلي گرمي پشت‌م نبوده است.

حدس مي‌زنم اگر پدرم بميرد، حرف ديگري خواهم زد.

 

5

دوست ندارم جايي ريشه كنم.

اگر هم ريشه داشته باشم، دوست دارم ريشه‌هاي‌م توي هوا باشد يا توي آب. توي آبي كه بيايد و برود. رودخانه‌اي، نهري، چيزي. توي جاي نرمي كه ريشه‌هاي‌م تكان تكان بخورند و آزاد باشند.

من اصلن آدم يك‌جا ماندن نيستم.

 

 

اين‌ها را ننوشته‌ام که خودم را بکوبم. يعنی به بعضی‌هاشان خيلی اعتقاد ندارم. فقط نوشتم که ازشان خلاص شوم. شايد.

 

 

  
نویسنده : مهدی الف ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :